طراحی سایت

قالب وبلاگ

کامل ترین زندگی نامه ی حضرت محمد (س) - رایش

طراحی سایت


رایش
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ توسط پوریا

کامل ترین زندگی نامه ی حضرت محمد (س)

عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا (ص) همواره مراقب محمد (ص) بود و راهنمایی اندیشمند برای قریش در اداره امور محسوب می شد.
وقتی برای سرایه دار کعبه و بزرگ قوم عبدالمطلب فرشی در سایه کعبه گسترده می شد و فرزندان وی پیرامون مسند پدر می نشستند تا پدرشان بیاید و در جای مخصوص خود بنشیند گاهی رسول خدا بر روی مسند عبدالمطلب می نشست و چون عمو های وی می خواستند او را بر دارند عبدالمطلب می گفت:

پسرم را رها کنید. به خدا قسم که او را مقامی ارجمند است.

عبدالمطلب چنان از پیامبر اسلام حمایت می کرد که گوئی عزیزترین و گرامی ترین فرد در نزد وی است و چنان از عظمت وی یاد می کرد که گوئی خبر از بزرگ منشی و بزرگواری او دارد. چنانچه نقل میکنند در هنگامی که بر مسند عبدالمطلب نشسته بود و پسران وی او را بلند می کردند گفت:

او را رها کنید چه اینکه او خود را به بزرگی و سلطنت خبر می دهد.

سرپرستی عبدالمطلب دیری نپایید که به اخ رسید و رسول خدا در هشت سالگی پدر بزرگ خود را از دست داد. عبدالمطلب در “حجون” مکه به خاک سپرده شد.

اما قبل از وفات وی سرپرستی و نگهداری رسول خدا را به ابوطالب که با عبدالله از یک مادر بودند واگذاشت و گفت:

“ای عبد مناف تو را پس از خود درباره یتیمی که از پدرش جا مانده سفارش می کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من همچو مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را در اغوش می کشید. اکنون برای دفع ستمی یا محکم ساختن پیوندی به تو از همه فرزندانم امیدوارترم.”

بعد از عبدالمطلب که به قولی سن پیامبر به هشت سال و هشت ماه و هشت روز رسیده بود سر پرستی وی بر عهده عمویش ابوطالب قرار گرفت. فاطمه دختر اسد بن هاشم همسر ابوطالب رسول خدا (ص) پرورش داد . چنانچه از رسول خدا (ص) روایت شده است که:

بعد از وفات فاطمه دختر اسد فرمود امروز مادرم وفات کرد.

و چون به او گفته شد ای رسول خدا برای فاطمه سخت بی تاب گشته ای؟ فرمودند:

او به راستی مادرم بود چه اینکه کودکان خود را گرسنه می گذاشت و مرا سیر می کرد و انان را گردالود می گذاشت ومرا شسته و اراسته می داشت.

——————————————————————————–

سفر رسول خدا به سام همراه ابوطالب
بعد از رحلت عبدالمطلب سرپرستی رسول خدا (ص) را عمویش ابوطالب به عهد گرفت و همسر ابوطالب همانند مادری مهربان به انجام وظیفه در قبال پیامبر مشغول شد. پیامبر دوازده ساله یا نه ساله و یا به قولی سیزده ساله بود که همراه عموی خود ابوطالب برای تجارت به شام رهسپار گشت. این سفر در دهم ربیع الاول سال سیزده واقعه فیل اتفاق افتاد و و چون کاروان به بصری قصبه ای در سرزمین حوران از توابع دمشق رسید راهبی به نام “بحیری” از دانایان دین مسیحیت از روی اثار و علائم رسول خدا را شناخت و به نبوت اینده وی خبر داد و ابوطالب را به مراقبت و نگهداری محمد (ص) سفارش نمود.

راهب مسیحی شاهد نشانه هایی در سیمای محمد بود که با انچه که وی در مورد بشارت عیسی به پیامبری به نام “احمد” که پس از او میاید داشت مطابقت می کرد. نشانه ها و علائم از این قبیل بود که این کاروان در نزدیکی صومعه او فرود امده و ابری را دیده بود که بر سر کاروانیان سایه می افکند و بالاخره شاهد آن بود که هر گاه این کاروان به سایه درختی پناه میاورد شاخه درخت فرو می ریزد و به همین سبب کروانییان را اکرام نموده و برای انان میهمانی ترتیب داد و از انها خواست که تمام افراد اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ شرکت جویند کاروان قریش همه امدند به جز محمد که به دلیل کم سن و سال بودن مراقب اموال انان بود. راهب مسیحی وقتی در فرد فرد انها نگریست نشانه های نبوت را نیافت پرسید ایا فردی هست که در این مهمانی شرکت نکرده باشد گفتند فقط پسر بچه ای است که نزد اموالمان برای مراقبت گذاشته ایم.

به دستور بحیرا او را اوردند و به محض مشاهده آن کودک نشانه ها و علائم نبوت را در او دید و در نزد خود نشاند و از کسانش در کاروان پرسید. ابوطالب جلو امد و خود را معرفی نمود. بحیرا دست رسول خدا را در دست گرفت و گفت:

این سرور جهانیان و فرستاده سرور دو جهان است که خداوند او را به عنوان رحمتی بر جهانیان مبعوث می دارد. در اینجا پیران قریش گفتند تو از کجا چنین اگاهی به دست اورده ای ؟ او گفت چون شما در استانه ورود به این سرزمین قرار گرفته اید هیچ سنگ و هیچ درختی نماند مگر انکه به سجده در افتاد واین در حالی است که جز در پیشگاه پیامبری از پیامبران خدا سجده روا نیست ونیز من او را از مهر نبوتی که در پایین استخوان شانه اش قرار دارد می شناسم. بحیرا پس از این گفتگو در پی کار خود رفت.

کاروانیان همه این ماجرا دیداند و ابوطالب نیز نصیحت راهب را پذیرفت واز بیم انکه یهودیان ممکن است محمد را به قتل برسانند با شتاب و سریع او را به مکه باز گرداند.

پیامبر خود به این سفر بسیار مشتاق بود چه اینکه خصوصیت اخلاقی ایشان ایجاب می کرد که مستقل و ازاد منش باشد و از نظر اقتصادی به خود متکی باشد و همین استقلال طلبی و ازادگی بود که پیامبر را در اوایل نوجوانی به سفر و استفاده از تجربیات بازرگانی وادار نمود.

——————————————————————————–

ویژگی های ظاهری پیامبر
آن چنانکه ذکر شد ویژگی های منحصر به فرد اخلاقی او را مشتاق یافتن راه های استقلال اقتصادی کرده بود. اما قبل از بیان ویژگی های سیرتی به بیان ویژگی های صورتی ایشان می پردازیم.

برای مثال امام حسن مجتبی (ع) از دائی ناتنی خود خواهش کرد تا جدش را توصیف نماید.

او نیز چنین پیامبر را وصف کرد:

رسول خدا (ص) بزرگ بود و در چشم ها بزرگ می نمود و رخساره اش همچو شب چهارده می درخشید. قدش از کوتاه قدان بلند تر و از بلند قدان کوتاه تر بود. چهره اش سپید. پیشانی اش گشاده. ابروانش کمانی و میان ابروانش رگی بود که به هنگام خشم از خون پر می شد. بینیش کشیده و باریک بود. محاسن حضرت پر پشت گونه هایش برجسته دهانش بزرگ دندان هایش با فاصله گردنش چون نقره زیبا و سینه اش پر مو اندامش معتدل شکم و سینه اش برابر سینه اش پهن و دستان و پاهایش محکم و درشت بود استخوانهای دست و پایش بلند گودی کف پایش زیاد و پاشنه هایش صاف بود بیشتر چشمانش را به زمین می دوخت به کسی خیره نمیشد و به نگاهی بسنده می کرد و همواره در سلام کردن پیشی می گرفت.

——————————————————————————–

ویژگی های سیرتی پیامبر
ویژگی های سیرتی ایشان از او پیامبری وارسته ساخت چنانچه قران درباره او می فرماید:

“انک علی خلق غظیم”

ای پیامبر همانا تو دارای سیرت اخلاقی بزرگ هستی

بنابراین انچه حضرت را از دیگران متمایز می ساخت و در چشم ها بزرگ جلوه می کرد و دوستان را مجذوب او و دشمنان را مرعوب او می ساختسیرت و منش اخلاقی پیامبر بود. محمد سالها پیش از انکه به پیامبری مبعوث شود در جامعه ای که قتل و قارت سنت شده و تجاوز به اموال دیگران شجاعت بود در میات اشنا و بیگانه به “امین” معروف شده بود. راستی و درستی محمد زبانزد همگان بود و پس از بعثت دشمنان اسلام همه تهمت ها را به او داداند بجز خیانت و دروغگویی.

یکی از بارزترین ویژگی های پیامبر داشتن شرح صدر بود. خداوند در مورد این ویژگی پیامبر در قران کریم می فرماید:

“الم نشرح لک صدرک”

آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم و به تو شرح صدر ندادیم

——————————————————————————–

سایر ویژگی های پیامبر
شجاعت گذشت عفو اغماض عبادت و خوشرویی از دیگر صفات پیامبر بود.

امیر مومنان علی (ع) درباره شجاعت پیامبر می فرماید:

هنگامی که اتش جنگ تافته می شد و کارزار دشوار می گشت به پیامبر اکرم پناه می بردیم و او را سپر خود می کردیم در آن هنگام او از همه ما به دشمن نزدیک تر بود.

درباره عفو پیامبر همین بس که ابوسفیان فرمانده مشرکان در جنگ بدر و احد و احزاب را عفو کرد. او که اندک تردیدی در مبارزه با پیامبر نداشت همسرش هند جگر خوار که وحشی را تشویق کرد تا حمزه سیدالشهدا را در جنگ احد بکشد و پس از شهادت حمزه پهلویش را شکافت و جگرش را در اورد و به دندان گرفت اما پیامبر در برابر این همه کینه توزی در فتح مکه اعلام کرد هر کس به خانه ابوسفیان نیز برود در امان است.

——————————————————————————–

ازدواج پیامبر با خدیخه
برنامه ازدواج پیامبر با خدیخه در دعوت خدیجه از حضرت محمد برای سر پرستی و مدیریت کاروان تجاری و بازرگانی پی ریزی شد.

پیامبر نیز چون دیگران با سرمایه اندک خود به تجارت می پرداخت و در ضمن به امانت داری و پاک دامنی شهرت یافته بود. تخصص در امر تجارت و تعهد شخصیت والای محمد امین خدیجه را وا داشت تا برای مدیریت گروه بازرگانی خود از وی سود جوید به همین خاطر از محمد امین دعوت به همکاری نمود.

خدیجه دختر خویلد پانزده سال پیش از واقعه فیل تولد یافت. مادرش فاطمه دختر زائدة بن اصم بود.

خدیجه زنی تجارت پیشه و ثروتمند و شرافتمند بود.

مردان را برای امور بازرگانی اجیر می کرد و حقی را به انها می داد. همچنانکه گفتیم امانتداری و تخصص محمد امین را شنیده بود به سراغ او فرستاد و از او تقاضا کرد که همراه غلام او ” میسرة ” برای تجارت از مکه رهسپار شام شود. پیامبر پیشنهاد خدیجه را پذیرفت و به شام رفت.

مدیر کاروان خدیجه در این زمان بیست و پنج ساله بود. وقتی کاروان تجاری محمد امین به بصری رسید نسطور راهب پیامبر را دید و میسرة را به پیامبری او مژده داد. میسرة نیز در سفر کراماتی را از پیامبر دیده بود که در بازگشت همه وقایع را برای خدیجه بازگو کرد و خدیجه در ازدواج با رسول خدا رغبت نمود.

در اینجا بود که علاقه مندی خود را به ازدواج با محمد امین اظهار نمود. پیامبر نیز با عموی خود نزد بزرگ خدیجه رفت و خدیجه را خواستگاری کرد.

تاریخ ازدواج دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت از سفر شام بود. مهریه جدیجه بیست شتر جوان و خطبه عقد را ابوطالب عمی پیامبر ایراد کرد.

خدیجه قبل از ازدواج با پیامبر نخست به ازدواج ابوهاله تمیمی و سپس به ازدواج عتیق بن عابد بن عبدالله بن عمر بم مخزوم در آمده بود و حدود بیست و پنج سال نیز با رسول خدا (ص) زندگی کرد و در شصت و پنج سالگی در سال دهم بعثت وفات یافت.

——————————————————————————–

آغاز بعثت
قول مشهور شیعه امامیه در تاریخ بعثت پیامبر بیست و هفتم ماه رجب و نظر دیگر فرقه های اسلامی ما رمضان بوده است.

روایتی از امام باقر (ع) نقل شده که در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در کوه حرأ فرشته ای بر رسول خدا (ص) که در آن زمان چهل ساله بود نازل شد. آن فرشته که وحی آورد جبرئیل بود.

یکی از مورخین شهیر اسلامی می نویسد:

بعثت رسول خدا (ص) در سال بیستم پادشاهی خسرو پرویز بوده است.

باید توجه داشت که پیامبر اسلام قبل از بعثت به غار حرا رفته و عبادت خدا را به جا می اورد. پیامبر رحمت یکی از ماههای سال را برای عبادت در غار حرا به سر می برد.

از نوشته بعضی استفاده می شود که علاوه بر رفتن رسول خدا (ص) به غار حرا رفته قریش چنین ائینی داشته. چنانچه امده است:

رسول خدا (ص) در هر سال یک ماه به غار حرا می رفت و در آنجا به عبادت می پرداخت. این کار یکی از آئین های عبادی قریش در دوران جاهلیت بود.

درباره آغاز وحی نوشته اند که:

نخستین چیزی که وحی با آن آغاز شد رویای صادقه بود او هیچ خوابی نمی دید مگر آنکه همانند صبح روشن تحقق می یافت. سپس در خلوت و انس محبوب او قرار گرفت و در غار حرا با خدای خود خلوت می کرد و در شبهای ذوات العدد ( شبهای دهه اخر ماه رمضان ) و پیش از اینکه به نزد خانواده اش برگردد در آن غار به عبادت می پرداخت و توشه بر می گرفت و سپس به نزد خدیجه باز می گشت و برای رفتن به اعتکافی دیگر خود را آماده می ساخت این کار ادامه یافت تا زمانی که وحی حضرت حق بر او فرود آمد در حالی که در همان غار بود.

این روایت حاکی از آن است که آغاز اشراق الهی و اتصال به خداوند به وسیله رویا صورت پذیرفته است. اما در سیره ابن هشام مطلبی آمده است که شروع وحی را با رویا دانسته است.

چنانچه می نویسد:

جبرئیل به امر پروردگار فرود آمد.

پیامبر می فرماید:

او در حالی که من خوابیده بودم قطعه ای از دیباج آورد که نوشته ای در آن بود پس گفت بخوان گفتم نمیخوانم. پیامبر می فرماید: پس بر من فشار آورد که گمان کردم مرگ مرا فرا رسیده است سپس رهایم ساخت و گفت بخوان گفتم چه بخوانم؟ سپس بر من فشاری وارد آورد که گمان کردم این مرگ است که فرا رسیده. سپس رهایم کرد و گفت بخوان گفتم چه بخوانم ؟ این سخن را از بیم آن گفتم که دیگر بار آن کرده خود را با من تکرار نکند. پس گفت بخوان به نام خدایت که آفرید انسان را از علق. بخوان به نام پروردگار بزرگ خویش که انسان را با قلم بیاموخت. انسان را آنچه نمی دانست بیاموخت.

اگر چه نمی توان آغاز رسالت را با رویای صحیح دانست ولی قدر مسلم این است که حضرت در سال های نزدیک به بعثت از مردم کناره می گرفت و شاید وجود رویا هایی در زندگیش دگرگونی ایجاد کرده و او را به گوشه گیری تشویق نموده بود.

بهر حال در یکی از سال های عزلت وقتی در حرا مشغول عبادت بود جبرئیل نازل شد و آیه هایی از سوره علق را به پیامبر اکرم (ص) تلقی نمود.

بعد از اعلان رسالت که تا آن شب برای او سابقه نداشت طبعی بود که قبل از انجام هر کاری به منزل برود. در خانه وی سه نفر یعنی خدیجه و علی بن ابی طالب و زید بن حارثه بود. وقتی آنها از قضیه اطلاع پیدا کردند اولین کسانی بودند که به پیغمبر گرویدند.

ابتدا دعوت به صورت مخفی و پنهانی انجام می گرفت.

در دومین روز بعثت تشریع حکمی از احکام اسلام اغاز شد و ان فرمان به نماز بود.

یعقوبی می نویسد:

نخستین نمازی که بر می واجب گشت نماز ظهر بود. جبرئیل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و سپس نماز خواند تا به پیامبر نشان دهد که چگونه نماز بخواند. آنگاه خدیجه رسید و رسول خدا او را خبر داد پس وضو گرفت و نماز خواند. آنگاه علی بن ابی طالب (ع) رسول خدا را دید و آنچه را دید انجام می دهد انجام داد.

در این مدت مسافران گاه به گاه در کنار کعبه مردی را می دیدند که به نماز ایستاده است در سمت راست او پسری جوان و در سمت چپ او زنی به نماز مشغولند. شگفت زده از دیدن این افراد سوال می کردند.

دوران دعوت نهانی سه سال طول کشید طی این سال ها چند تن از جمله یزید بن حارث و جعفر بن ابی طالب و زبیر بن عوام و ابو سلمه مخزومی و ارقم بن ابی ارقم و ابوبکر بن ابی قحافه و عثمان بن مظعون و اسمأ دختر ابوبکر و ام فضل همسر عباس بن مطلب طلحة بن عبیدالله و عبدالرحمن بن رئوف و خباب بن ارت و… ایمان آوردند.

——————————————————————————–

اولین اسلام آورندگان
همچنانکه قبلا بیان کردیم پیغمبر (ص) بعد از نزول وحی نخستین بار در وهله اول به منزل آمدند و اولین کسانی که از رسالت ایشان مطلع گشتند خانواده ایشان و امیر المومنین (ع) بودند. آنها به پیامبر ایمان آوردند چنانچه روایت شده است که عمر بن عبسه می گفت:

در آغاز بعثت نزد رسول خدا شرفیاب شدم و گفتم: آیا کسی در امر رسالت تو را پیروی کرده؟ گفت: آری زنی و کودکی و غلامی و مقصودش خدیجه و علی بن ابی طالب و زید بن حارثه بود.

برخی می نویسند: پس از زید بن حارثه و ابوبکر بن قحافه و بر اثر دعوت وی عثمان بن عفان بن ابی العاص و زبیر بن عوام و عبد الرحمن بن عوف زهری و سعد بن ابی وقاص و طلحه بن عبیدالله اسلام آوردند این افراد در پذیرفتن اسلام بعد از خدیجه و علی و زید بن حارثه بر همه سبقت جسته اند سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دین اسلام در آمدند.

در مورد اسلام جعفر بن ابی طالب اعتقاد بر این است جعفر اندکی بعد از برادرش علی (ع) اسلام آورد. روایت شده است که ابو طالب رسول خدا و علی (ع) را دید که نماز می خوانند و علی پهلوی راست رسول خدا ایستاده پس به جعفر گفت تو هم بال دیگر پسر عمویت باش و در پهلوی چپ وی نماز بگذار و جعفر همین کار را کرد.

حمزة بن عبدالمطلب نیز به قولی در سال دوم بعثت و به روایتی در سال ششم بعثت بعد از رفتن رسول خدا به خانه ارقم اسلام آورده است.

یاران پیامبر بعد از درگیری کوتاهی برای عبادت به خانه ارقم رفته و در آنجا پنهان شدند. درگیری اینگونه آغاز شد که روزی سعد بن ابی وقاص با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز می گذارد که چند نفر از مشرکین با آنها به ستیز بر خواستند و جنگ در میان آنان در گرفت سعد مردی از مشرکان را با استخوان فک شتری زخمی کرد و این نخستین خونی بود که در اسلام ریخته شد.

پس از این واقعه رسول خدا و یارانش در خانه ارقم پنهان شدند تا اینکه دستور علنی شدن دعوت ابلاغ شد.

——————————————————————————–

علنی شدن دعوت
بعد از سه سال تبلیغ پنهانی و جمع شدن گروهی اندک گرد پیامبر اسلام همانند پروانه هایی که به دور شمع می گردند اما آتش عشق آنان آنقدر زیاد است که سوختن را حس نمی کنند بالاخره دستور آسمانی انذار عشیره نازل شد.

خداوند تبارک و تعالی پیامبر عزیزش را دستور داد که خویشان نزدیکتر خود را بیم دهد سپس بر گوه مروه ( و به قولی بر کوه صفا ) ایستاد و با صدای بلند قبایل مختلف را فراهم آورد. آنگاه در یکی از خانه های بنی هاشم آنان را جمع کرد سپس به استناد آیه کریمه:

“و انذر عشیرتک الاقربین”

خویشان نزدیکتر خود را انذار کن”

آنان را به دین اسلام دعوت نمود و به آنان اعلام کرد که خداوند پیامبر خود را در میان آنها مبعوث کرده و او را فرموده است که بیمشان دهد. اما پیش از آنکه رسول خدا سخن بگوید ابولهب او را به ساحری نسبت داد و جمعیت متفرق شدند.

این آیه که در سوره شعرأ واقع است وقتی نازل شد که پیامبر در صدد بر آمد که به هر نحوی که شده امت را متوجه دستور کند. لازم به ذکر است سوره شعرأ که آیات انذار شعیره در آن است بعد از سوره طه نازل شد. سپس به ترتیب سوره های نمل و قصص و بنی اسرائیل و یونس و هود و یوسف و آنگاه سوره حجر که دستور علنی شدن دعوت و مقاومت و مخالفت با مشرکین در آن واقع است نازل گشته است.

آخرین دستور علنی کردن دعوت در سوره حجر آیات ۹۴ و ۹۵ میباشد که رسول گرامی اسلام دستور یافت تا یکباره دعوت خویش را علنی و عملی سازد و از آزار مشرکان نهراسد. ایشان در جایی به نام ابطح ایستاد و گفت:

منم رسول خدا شما را به عبادت خدای یکتا و ترک عبادت بت هایی دعوت می کنم که نه سود می دهند و نه زیان می رسانند نه می آفرینند و نه روزی می دهند نه زنده می کنند و نه می میرانند. برخی بر این باورند که رسول خدا در بازار عکاظ به پا خواست و گفت:

“قو لوا لا اله الله تفلحوا”

بگویید لا اله الا الله تا رستگار شوید

در این میان مردی را دیدند که گفت ای مردم این جوان برادرزاده من و بسیار دروغگوست پس از او بر حذر باشید. پرسیدند این مرد کیست؟ گفتند این مرد ابولهب پسر عبدالمطلب و عموی آن جوان است.

به هر حال پیامبر بعد از رسیدن آخرین دستور علنی شدن یعنی پس از نزول آیه های زیر ابلاغ را علنی ساخت.

فاصدع بما تومر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین

روی برگردان همانا تو را از شر تمسخر و استهزأ کنندگان محفوظ می داریم

و در این مسیر بدون آنکه از خطرات بیم داشته باشد امر خویش را آشکار ساخت. ابن هشام می نویسد:

نخست که پیغمبر قریش را به پرستش خدای یگانه خواند معترض نشدند . دشمنی آنان هنگامی آغاز شد که وی بتان را نکوهش کرد.

کم کم شمار مسلمانان رو به فزونی گذاشت و دشمنان پیغمبر بر سخت گیری های خود افزودند.

——————————————————————————–

سر سخت ترین دشمن پیامبر و کارشکنی ها
دشمنان پیامبر (ص) در واقع کسانی بودند که با ابلاغ رسالت محمدی منافعشان به خطر افتاد. چه اینکه بزرگان قریش نه اعتقادی به بتان داشتند و نه به آنها دل بسته بودند. تنها آنها را وسیله هایی برای مصمل به اهداف خود می دانستند و حمله به بتان را موجب از بین رفتن ابهت بت ها دانسته که در نتیجه امیال و آرزوها و منافعشان را در خطر می دیدند.

سر سخترین دشمنان پیامبر را از هر طایفه ای از قریش افراد زیر ذکر کرده اند:

_ ابولهب و ابوسفیان بن حارث از بنی عبدالمطلب

_ عتبة بن ربیعه و شیبة بن ربیعه و عقبة بن ابی معیط و ابوسفیان بن حرب و معاویة بن مغیره از طایفه عبد شمس بن عبد مناف.

_ نضربن حارث بن علقمه از بنی عبدالدار بن قصی

_ اسود بن مطلب و زمعة بن اسود و ابوالبختری از طایفه بنی عبدالعزی بن قصی

_ اسود بن عبد یغوث از بنی زهرة بن کلاب

_ ابوجهل و عاص بن هشام و ولید بن مغیرة بن عبدالله و ابو قیس بن ولید و ابو قیس بن فاکه بن مغیرة و زهیر بن ابی امیه و اسود بن عبدالاسد و صیفی بن صائب از طایفه بنی مخزوم

_ عاص بن وائل و حارث بن عدی و منبة بن حجاج و نبیه برادر حجاج از طایفه بنی سهم

و بالاخره از طایفهبنی جمع بن حصیص افراد زیر جزو دشمنان پیامبر بودند:

امیة بن خلف و ابی بن خلف و انیس بن معیر و حارث بن طلاطله و عدی بن حمرأ ابن اصدی و …

سران قریش برای آنکه پیشرفت دین تازه را متوقف سازند به هر حیله ای متوسل می شدند. بدگویی از پیغمبر و آزار رساندن به او شکنجه و آسیب پیروان او نسبت دادن شاعری و دیوانگی و ساحری به وی و… ولی هیچ یک از این اقدامات سودی نبخشید.

ابن اسحاق نوشته است سران قریش چون ابوسفیان و ابوجهل و و دیگران شبها پنهانی به خانه ای که محمد (ص) در آنجا مردمان را موعظه می کرد و به سخنان او گوش می دادند. صبح که از آنجا در آمدند گفتند دیگر چنین کاری نکنیم مبادا رفتار ما سبب شود که نادانان قبیله فریفته سخنان محمد شوند. سر انجام با یکدیگر به مشورت نشسته اند که چه کنند. ابوجهل که از تسره بنی مخزوم بود گفت ما با پسران عبد مناف بر سر ریاست پیکار کردیم هر چه کردند ما از آنان پس نماندیم تا آنکه سر انجام گفتند از آسمان به ما وحی می رسد به خدا هرگز بدو ایمان نخواهیم آورد. بالاخره پیشنهاد ها و تهدیدات آغاز شد. عتبة بن ربیعه که یکی از اشراف مکه بود دید که پیامبر (ص) در مسجد الحرام نشسته است به قریش گفت که می روم و پیشنهادهایی به وی می دهم. عتبة نزد پیامبر (ص) رفت و گفت: برادرزاده! تو با امری عظیو که آورده ای جماعت قوم را متفرق ساخته ای و خدایان و دینشان را نکوهش کرده ای اکنون پند مرا بشنو و آنها را نیک بنگر. پیامبر (ص) فرمود: ای ابو ولید بگو تا بشنوم. گفت اگر منظورت از آنچه می گویی مال است آن همه مال به تو میدهم تا از همه ثروتند تر گردی. اگر به منظور سروری قیام کردی تو را بر خود سروری می دهیم و اگر چنان که پیش می آید یکی از پریان بر تو چیره گشته و نمی توانی او را از خویشتن دور سازی تو را درمان می کنیم و مال های خویش را بر سر این کار می نهیم. در مقابل پیشنهاد آیه ۴۷ سوره سبأ نازل گردید.

قال ما سالتکم من اجرا فهم لکم ان اجری الا علی الله و هو علی کل شی شهید

بگو اجر و پاداشی که از شما خواستم برای خود شماست اجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چیز گواه است

سپس رسول خدا (ص) در پاسخ به نماینده قریش چنین می گوید:

اکنون تو بشنو. نماینده قریش گفت: می شنوم. در اینجا رسول خدا (ص) آیاتی از قرآن کریم را تلاوت نمود.

( آیات ۱ تا ۲۷ سوره فصلت ). عتبه با شگفتی گوش می داد تا رسول خدا به آیه سجده رسیدو سجده کرد و سپس فرمود ای ابو ولید اکنون پاسخ خود را شنیدی هر جا که می خواهی برو.

قریش پیشنهاد های دیگری نیز داد. از قبیل نزول فرشته و باغ و زر و سیم و نزول عذاب های آسمانی و امثال اینها. رسول خدا بعد از شنیدن تقاضا های قریش افسرده خاطر گشت. در اینجا بود که عده ای جمع شده و ابوجهل تصمیم خود را برای کشتن رسول خدا (ص) اعلام داشت و قریش هم آمادگی خود را برای پشتیبانی وی اظهار داشت.

فردای آن روز که رسول خدا به عادت همیشه میان رکن یمانی و حجرالاسود رو به بیت المقدس به نماز ایستاده ابو جهل در حالی که سنگی به دست داشت با تصمیم قاطع برای کشتن پیامبر رسید و هنگامی که پیامبر به سجده رفت پیش تاخت اما خدا نقشه وی را نقش بر آب کرد و با رنگ پریده بازگشت.

نضر بن حارث وعقبه از طرف قریش به مدینه رفت و از دانایان یهود راهنمایی خواستند آنها گفتند: سه مسئله از وی بپرسید تا صدق و کذب وی معلوم گردد. از اصحاب کهف و ذوالقرنین و روح. آنها به مکه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسیدند و پیامبر هر سه را جواب داد اما در عین حال ایمان نیاوردند.

شکنجه و آزار قریش نسبت به پیامبر و مسلمانان شدت گرفت. پیروان پیامبر به زندان و حبس محکوم شدند. زدن و گرسنگی و شکنجه های دردناک یاران پیامبر را فرا گرفته بود. خانواده عمار بن یاسر عنسی مورد شکنجه قرار گرفت. سمیه مادر عمار به شدت شکنجه شد و در راه اسلام با نیزه ابوجهل به شهادت رسید.

برادر عمار یعنی عبدالله و پدرش یاسر در مکه زیر شکنجه قریش به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. بلال بن رباح حبشی را امیة بن خلف در گرمای شدید در بطحای مکه به پشت خواباند و سنگی بزرگ بر سینه اش نهاد تا به محمد (ص) کافر شود ولی او همچنان در زیر شکنجه احد احد می گفت.

افراد دیگری از یاران پیامبر مورد شکنجه قرار گرفتند که از جمله آنها عمار بن فهیره و خباب بن ارت و صهیب بن سنان رومی و ابوفکیهه و ام عبیس و زنیره کنیز رومی و نهدیه و دخترش لبیبه می باشند.

برخی نیز آنقدر شکنجه شدند که از اسلام برگشتند. اسامی آنها بشرح زیر است:

_ حارث بن زمعه

_ ابو قیس بن فاکه

_ ابو قیس بن ولید

_ علی بن امیه

_ عاص بن منبه

رسول خدا (ص) بعد از دیدن اذیتهای قریش و گرفتاری های یارانش پیشنهاد هجرت به حبشه را داد.

——————————————————————————–

هجرت یاران رسول خدا به حبشه
نخستین افرادی که به صورت پنهانی به حبشه رفتند پانزده نفر ( یازده مرد و چهار زن ) به سرپرستی عثمان بن مظعون بودند. مهاجران حبشه در نوبت دوم به سر پرستی جعفر بن ابیطالب هشتاد و سه مرد و هیجده زن بودند. در حبشه پادشاهی مسیحی حکومت می کرد که به دادگری و درستکاری شهرت یافته بود و همین امر باعث شد که مسلمانان به آنجا هجرت کنند.

چون قریشان از آسودگی مهاجران به حبشه اطلاع یافتند بر آن شدند که دو نماینده نزد پادشاه حبشه یعنی نجاشی فرستند تا مسلمانان را از آنجا اخراج کند. بدین منظور عبدالله بن ابی ربیعه و عمرو بن عاص بن وائل با هدایایی برای نجاشی فرستاده شدند.

برخی اعتقاد دارند که در این زمان ابوطالب که همواره حامی پیامبر اسلام بود از این کار قریش خبر یافت اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را بر نگهداری و پذیرایی و حمایت از مهاجران ترغیب کرد.

وقتی نمایندگان قریش به حبشه رسیدند بعد از ابلاغ سلام از سران قریش و تقدیم هدایای خود گفتند: جوانی بی خرد از ما که کیش قوم خود را رها کرده و به دین تو در نیامده و دینی نو برگزیده اند به کشورت پناه آوردند که اکنون بزرگان و اشراف قریش ما را نزد تو فرستاده اند تا اینان را به سوی آنان بازگردانی.

نجاشی جواب داد: آنان را تسلیم نمیکنم مگر اینکه آنان را فرا خوانم تا از گفتار شما درباره آنان پرسش نمایم.

نجاشی اصحاب رسول خدا (ص) را فرا خواند و کشیشهای خود را نیز فراهم ساخت رو به مسلمانان کرد و گفت: این دینی که جدا از قوم خود آورده اید و نه کیش من است و نه دیگر ملل جهان چیست؟

جعفر بن ابی طالب سخن خود را آغاز کرد و گفت: پادشاها مخالفت دینی ما با آنها به خاطر پیامبری است که خدا در میان ما مبعوث کرده است و او ما را به رها کردن بتها و ترک بخت آزمایی و به نماز و زکات امر فرموده و ستم و ظلم و خونریزی بی جا و زنا و ربا و خون و مردار را بر ما حرام نموده و عدل و نیکی با خویشاوندان را واجب ساخته است.

نجاشی گفت: عیسی بن مریم را نیز به همین امور بر انگیخته است.

سپس جعفر به درخواست نجاشی شروع به تلاوت آیاتی از سوره مریم کرد تا این که رسید

و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا فکلی واشربی وقری عینا

ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد پس از این رطب میل کن و از این چشمه آب بیاشام

در این هنگام نجاشی گریست و رو به نمایندگان قریش کرد و گفت: این سخن و آنچه عیسی آورده است هر دو از یکجا فرود آمده اند بروید که به خدا قسم آنها را به شما تسلیم نخواهم کرد و به مسلمانان گفت بروید که شما در امانید.

در اثر شکست قریش سختگیری ها شدت یافت. سران قریش بر آن شدند که عهدنامه ای علیه بنی هاشم و بنی مطلب تنظیم کنند که رابطه خویش را با آنان قطع نموده و از آنان زن نگیرند و حتی معامله ای هم با آنها نداشته باشند.

نویسنده این عهدنامه منصور بن عکرمه یا نضر بن حارث بود که بعد از نگارش دستش فلج گردید. بنی هاشم و بنی مطلب در شعب ابی طالب محصور شده بودند و قریش مانع رسیدن مواد قضایی به آنها می شد مگر موسم حج و عمره ( در ماههای ذی الحجه و رجب ) که آنان در این زمان اجازه می یافتند از شعب بیرون آیند.

رسول اکرم در موسم حج بیرون آمده و مردم را دعوت به اسلام می کرد.

در این زمان قریش نزد ابوطالب که حامی رسول خدا (ص) بود رفته و از او می خواهند که دست از حمایت محمد (ص) بردارد و او را برای کشتن تسلیم نماید ولی جواب ابوطالب منفی بود و در برابر قریش قصیده لامیه خود را سرود و اعلام می دارد که بنی هاشم در حمایت رسول خدا (ص) تا پای جان ایستادگی می کند.

یاران رسول خدا سه سال در شعب ابی طالب محاصره بودند در این مدت تمام دارایی های رسول خدا (ص) و ابوطالب و خدیجه از دست رفت و آنها به سختی و نادارایی گرفتار شدند. در این هنگام جبرئیل بر پیامبر نازل گشت وگفت: خدا موریانه را بر عهدنامه قریش مامور ساخته تا آن را به جز نام خدا همه را بخورد. رسول خدا ابوطالب را از این امر آگاه ساخت. در این هنگام ابوطالب به پیش قریش آمده و می گوید که: پیامبر خبر داد که موریانه معاعهده شما خورده است.

در اینجا با صدق گفتار پیامبر مواجه گشتند و جماعتی از قریش از در انصاف در آمده و خود را سرزنش نموده و قرار شد که فردای آن روز درباره نقض صحیفه قریش اقدام کنند. در روز موعود زهیر قریش را بر این بی مهری نکوهش کرد و گفت:

به خدا از پای ننشینم تا این عهدنامه شکسته شود و وی مسلحانه با چند نفر دیگر نزد بنی هاشم رفت و گفت از شعب درآیید و به خانه های خود بازگردید. این پیش آمد در نیمه رجب سال دوازده ام اتفاق افتاد.

——————————————————————————–

ورود نمایندگان مسیحی به مکه
حدود بیست نفر از مسیحیان که خبر بعثت پیامبر را شنیده بودند برای برسی امر از طرف مردم خود به سوی مکه آمدند با رسول خدا سخن گفتند و پرسش های خود را مطرح ساختن در اینجا با برخورد منطقی پیامبر مواجه گشتند و چون رسول خدا آنان را به اسلام دعوت کرد و قرآن بر ایشان تلاوت نمود گریستند و دعوت وی را پذیرفتند و چون از نزد رسول خدا (ص) برخاستند گرمهی از قریش به آنان گفتند: شما مردان بی خردی هستید. مردم و قبیله شما نمایندگانی برای تفحص و برسی فرستاده در حالی که آنها دین خود را رها کرده و دعوت محمد را تصدیق نموده اند.

نمایندگان مسیحی گفتند ما را با شما بحثی نیست. ما به کیش خود و شما به کیش خود. ما از این سعادت نمی گذریم. آنها به قولی از مردم حبشه یا نجران بودند.


.: Weblog Themes By Pichak :.




فال حافظ


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
  • ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای